شاعری با دفتری از گلوله های خیس

خرید بک لینک
او حتی می توانست مرا تا سر حد مرگ آزار دهد، می توانست به من بیxadمحلی کند، جواب تلفنxadهایم را ندهد و اصلاً مرا نبیند. او حتی می توانست کاری کند که من شبxadها با یک شب به خیر ساده خوشبخت یا بدون آن با بالشی خیس از گریه چشمxadهایم را روی هم بگذارم. چه خوشبختی فوقxadالعادهxadای...! روح من تشنه همین حال بود. حال و روزگاری که در آن حس نامتعارف «به سیم آخر زدن»، کلیشهxadای پیش پاافتاده و تکراری به نظر می آمد. نمیدا شاعری با دفتری از گلوله های خیس...

ما را در سایت شاعری با دفتری از گلوله های خیس دنبال می‌کنید

برچسب: کتاب,تکمیل,بخوانیدگوارای,وجود, نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:23

28 خرداد به دنیا آمدمپیش از آمدن، فرشته ای یک چمدان قرمز کوچک همراه با مشتی کلمه به دستم سپرد و گفت: به جهانی غمگین و مه آلود میروی. این کلمات در شادی، در غم، در خوشی و ناخوشی، در دارایی و نداری و در بیماری و تندرستی با تو و وفادار به تو خواهند بود تا لحظه مرگ... حالا برو.و امروز که من در برابر چشم های نازنین شما ایستاده ام، به دو دلیل تا به این جای کار از آمدنم به این جهان احساس رضایت می کنم. شاعری با دفتری از گلوله های خیس...

ما را در سایت شاعری با دفتری از گلوله های خیس دنبال می‌کنید

برچسب: خرداد,گرما,رسیدم, نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:23

صبح زود که قدم در خیابان بلند میxadگذاریباران، خیس و دست پاچه به استقبالت میxadآیدباد بازیگوشبیxadهوا شانه درخت را می بوسد وپچپچی شاد در میان برگxadهای تازه نفسبه راه میxadافتد...روزنامهxadها اماشعری تازه از تو به عابران عجولتعارف میxadکنندو «ملکه الیزابت*» مثل همیشهاز انتهای بلوار «کشاورز»با سلامی تازهبرایت دست تکان میxadدهد... راه می رویپشت سرت ردّی سفید از شکوفه به جا میxadماندپشت چراغ قرمز می شاعری با دفتری از گلوله های خیس...

ما را در سایت شاعری با دفتری از گلوله های خیس دنبال می‌کنید

برچسب: نوشتن,کنار, نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:23

واژه ها رو کنار هم چیدموقت خندیدنه گمونم بازجمعه شب های با تو بودن منجمعه شب های این «الهه ناز...!» مث شهرزاد توی سریالمیه شب هفته پیش من هستیزیر گوشم ترانه میxadخونیراوی عشق تن به تن هستی... وقتی از راه می رسی آقامن ِتو دست می ده با من ِمنتو خودت هستی اون که تا دم صبسر می زاره رو چین ِدامن من... دست تو توی دست عاشقمهتو رو بی تاب و گرم می بوسممست حال ِخراب ِچشماتمپشت پلکاتو نرم می شاعری با دفتری از گلوله های خیس...

ما را در سایت شاعری با دفتری از گلوله های خیس دنبال می‌کنید

برچسب: خداحافظی, نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:23

تمام نمی شودتمام نمی شودتمام نمی شود علاقه مرگبار من به توحتی با مرگ... من بعد از مرگم هم به تو فکر می کنمبه پیشانی بلندت که سرنوشت من بودبه چشم هایتوقتی پشت تریبون می ایستی و اعلامیه ترحیم مراباد به دستت می رساندبه نقدهایی که بعد از من بر شعرهایم می نویسی...به عطر غم انگیزِ از هر بار نوشتن ِنامم بر کاغذبه سنجاقکxadهای مچاله شده در زیر انگشتانتبه دریادریادریا که تو بودیبا شاعری با دفتری از گلوله های خیس...

ما را در سایت شاعری با دفتری از گلوله های خیس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:23

نه...خیالت آسوده باشدمن از عصر روز آن یکشنبه رازآلود کاملاً آزادم...!از چه میxadترسی؟!عجله کن...عاشقی کردن بعد از مرگ که خطری نداردتو می توانی برای اولین بار دست مرا بگیریمی توانی شانه ات را از جیبت بیرون بیاوریموهای پوسیده مراروی شانه ام بریزی وبدون لبگردن خوش تراش مرا ببوسی...!من هم می توانمبدون آغوش به سمت تو بازگردمبدون چشم به تو نگاه کنمو بی زباناز شب نشینی طولانی ماه با موریا شاعری با دفتری از گلوله های خیس...

ما را در سایت شاعری با دفتری از گلوله های خیس دنبال می‌کنید

برچسب: زمانی,برای,عاشقی,کردن, نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:23

صلحتکه های خونین یک پیراهن سفید بلند استکه به جای زن زیبامرگ زیبا را در آغوش گرفته است. در قله اورست هم که باشمفرقی نمی کندبدون لبخند توهر روز کودکان بیشتری در قصه می میرندو بوسهدوباره با سیلی یک هیولای داعشیبه لغت نامه باز می گردد... می دانممی دانممی دانمتقصیر من است که این شعر را دیر سرودمکه شمعدانی سر زا رفتو به جای پیراهن نازک گلدارچادر عبوس عزادار به دنیا آمد...! شاعری با دفتری از گلوله های خیس...

ما را در سایت شاعری با دفتری از گلوله های خیس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:23

دلم نمی خواهد در این روزگار کرشمه ریا و تزویر، نامی از دین یا شعر آیینی بیاورم. می ترسم از دین در تصرف تاریکی...می ترسم از مذهب در خدمت کفر... می ترسم... اما امام رئوف است دیگر...دلش خواست من برایش چند بیتی بنویسم و من هم نوشتم...سال ها پیش نوشتم...امیدوارم چشم هیچ کاسب مذهبی به این مثنوی روشن پر درد نیفتد...باور کنید من همان زن کافر سرکش عریان نویسم که شما کیسه دوزان دین در خواب هم نمی بینید...! شاعری با دفتری از گلوله های خیس...

ما را در سایت شاعری با دفتری از گلوله های خیس دنبال می‌کنید

برچسب: دارالفنون, نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:23

نشستن پای صحبت آدمهای تأثیرگذار و فعال در جامعه همیشه برایم جذاب بوده است. بهویژه اگر آن فرد همجنس خودت باشد. آنوقت همxadذات پنداری عجیبی بین او و تو شکل میگیرد و تجربههای تلخ و شیرینش، آن بخش از وجود به خوابرفتهات را که حال و نای هیچ حرکتی را در خود نمیبیند، تکان میدهد و به خود میآورد.حرفهای لیلی گلستان از جنس همین حرفهای تکاندهنده بود.ساده، گرم و پرجاذبه...بیآنکه دلخوریاش را از پد شاعری با دفتری از گلوله های خیس...

ما را در سایت شاعری با دفتری از گلوله های خیس دنبال می‌کنید

برچسب: گلستان, نویسنده: بازدید: 4 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:23

صفحه بندی